تاریخ عشق، تعبیری رمانتیک از دنیای موازی آدمها

تاریخ عشق

  • نیکول کراوس

  • ترانه علیدوستی

  • نشر مرکز

تاریخ عشق | لئوپلد گورسکی پیرمردی خندان اما مستاصل است که قفل ساز بوده و سال ها پیش در بحبوحه جنگ به آمریکا مهاجرت کرده است. استیصال او به این خاطر است که زندگی رهایش نمی کند حتی در آخرین لحظه ها. برای عشقش مهاجرتی قاره ای کرد و به خاطر تنها امید و فرزندش تا آخر عمر تنها ماند و هیچکس را جز رفیق سال های کودکی اش در زادگاهشان که از قضا او هم عاشق بوده، به خانه اش راه نداده است.

درواقع این پیرمرد، بچه ای است که گاهی غرق در زندگی می شود و امید در زندگی اش نقشی نمادین دارد اما بعضی وقت ها هم قصد خودکشی به سرش می زند و سرگردان دیگر تمایلی به ادامه دادن راه ندارد. اما نویسنده در پی برملا کردن آن نیست که پیرمرد چکار کرده و چکار خواهدکرد، بلکه در همان ابتدا پرسش کیستی را راجع به شخصیت پیرمرد مطرح می کند. درواقع این پرسش کیستی موشکافی درباره شخصیت پیرمردی است که هست و نیست او اعم از امید به زندگی و استیصال در «تاریخ عشق» خلاصه می شود.
 تاریخ عشق را حتما بخوانید
به تعبیر نویسنده، تاریخ عشق ، همان دستنویسی است که در آبگرفتگی خانه ای در سیل از بین رفته است؛ دستنویسی خیس به قیمت یک زندگی. کتاب سه داستان موازی را پیش می برد. داستان هایی که در زمان گرفتار می شوند و هرکدام رازهایی دارند که نویسنده به مرور از آنها گره گشایی می کند. درواقع نویسنده سعی کرده که گره اصلی را در روایتی زنجیروار حول محور شخصیت اصلی پیش ببرد و هیچ گاه هدف اصلی را در دایره روایات گم نکند و از دست ندهد. به نوعی استفاده نویسنده از داستان ها تنها رسیدن به یک چیز بوده است و آن هم رستگاری پیرمرد.
این روایت ها از وقتی شروع می شوند که پیرمرد درگیر است و انگار که در یک بی مکانی و بی زمانی قرار دارد و جواب هیچ چیز آشکار نیست. او خودنما است. اصلا بیرون می رود که خود را نشان دهد. وسیله می خرد که جلب توجه کند و در آخر در حالت برهنگی کامل، مدل دخترکانی می شود که تصویرش را روی کاغذ طراحی کنند تا هم آن ها چند ساعتی به او زل بزنند و هم مردمانی که بعدتر می روند در نمایشگاه ها و خیره خواهند ماند به تصویر پیرمردی در حال مرگ اما عریان، اما پیرمرد هنگام شنیدن خبر مرگ پسرش سعی می کند که خود را گم و گور کند تا هیچکس نبیندش و البته هیچکس نفهمد که او پدر آن متوفی است.
پارادوکسی موجز که نشان از دوگانگی شخصیت پیرمرد دارد. همان اشک ها و لبخندهای او که گفته شده. این پارادوکس گاهی مثال می شود و طعنه می زند به شخصیت های دیگر داستانی. به این صورت که بعضی رفتار پیرمرد مشابه یکی شان است. انگار که نویسنده قادر به اقرار این قضیه نیست که شخصیت ها یکی اند، با اینکه شاید اسمی ازشان برده نشود درواقع نویسنده سعی بر این داشته که پیرمرد را، تنها یک پیرمرد در حال مرگ تصور نکند.
چرا که طوری پیرمرد در داستان تاریخ عشق فرض می شود، انگار که بیچاره و درمانده است اما همه کارها این را نشان می دهند که صرف کلمه پیری و سالخوردگی، مرگ را به همراه نمی آورد و این مهمترین رسالت نویسنده در طول داستان بوده است. آن هنگام که او را قفل سازی بزرگ می شمارد یا نویسنده قرن و البته که او را بازیچه روایت ها نمی کند تا به خواسته برسد بلکه او را به نقطه تکامل داستان می شمارد و کاری می کند که روایت ها در بطن موضوع راه را برای رسیدن پیرمرد به این مرتبه هموار سازند.
راه مستقیمی که نویسنده در داستان ها در پیش گرفته تنهایی انسان مدرن نبوده است. در حقیقت او خواسته با این بزرگ نمایی شخصیتی، تنهایی را امری پوچ شمارد. ولو اینکه این تنهایی را در بطن زندگی پیرمردی در حال مرگ قرار داده است که امیدی به زندگی ندارد. درواقع جای جای داستان استعاره است از امید به زندگی. به طوری که وقت ها که بلند شدن از خواب سخت است، کلمات نوشته می شوند و پیرمرد بیدار می شود. گویی زندگی هنوز ادامه دارد.
 تاریخ عشق را حتما بخوانید
دیگر روایتی که اصلی ترین عامل ها را برای رسیدن به جواب اصلی و رستگاری پیرمردی بازگو می کند، داستان صوی لیتویتف است. از ساکنان سال ها پیش لهستان که او هم به ییدیش صحبت می کند و او هم روزنامه نگار بوده است. تصویری که نویسنده در ابتدا از او می دهد مردی مصمم و ایستا در برابر همه نابرابری ها است اما درواقع نویسنده آرام آرام او را خفیف می کند و با عنصر عشق او را درمانده می کند و به تخت مرگ می کشاند.
گرچه در روایت شخصیت او است که عشق به عنوان عنصری خاکستری در بطن داستان به وجود می آید و شخصیت های دیگر را هم درگیر می کند. نویسنده در روایت ها و خصوصا روایت مربوطه، عشق را عاملی دانسته که منجر به سال ها درگیری و سرگردانی در خلا خیال، اما واقعیت می شود و اگرچه که صریحا تصویر عشق را ترسناک ترسیم نکرده و بد جلوه نداده است و در جاهایی هم آن را از خود گذشتگی تام شمرده است اما حسی دوگانه را در این باب ایجاد کرده است.
اینطور که عشق ها سبب پدیدآمدن دروغ ها می شوند که زندگی ها را به کل تغییر می دهند و نه تنها یک شخص و یک سلب وجودی. از این رو که تکه کاغذها در تاریخ سرنوشت ساز بوده اند و منجر به دگرگونی های عظیم شده اند. چه از آن وقت که با نوشتن نامه ای، گردن ها زده می شد و دولت ها در گیر و دار جنگی می شوند و چه حال که دستنویسی مانده در سیل، ناپدید می شود و اتفاقات را به کل متفاوت و شکلی دیگر را آشکار می سازد.
فهم تاریخ عشق، امید در عین استیصال است.

امیدی که آن هنگام خود را به پیرمردی نشان می دهد که در غم از دست دادن تنها پسر ناشناخته اش است. امیدی که توسط دوستی پیر با سطح هوشیاری پایین به پیرمردی اثر می کند و درچیه ای را به روی او باز می کند که بر خود بسته است. البته این فرض که بر او بسته اند نیز خود یک ناامیدی را بر جای می گذارد. این امید نمایان این است که دریچه ها بسیاراند اما هیچکس به دنبال هیچ دریچه ای نمی رود و اگر هم که برود از سر گذر است. آن وقت که دریچه ها را می بندند همه نگاه می کنند اما حقیقت آنکه دیگر همه جا تاریکی محض است.

بخش هایی از متن کتاب تاریخ عشق :

– به دنیا که آمدم مادرم اسمم را از روی تمام دختران کتابی گذاشت که از پدرم هدیه گرفته بود؛ کتاب تاریخ عشق. اسم برادرم را گذاشت امانوئل خائیم؛ از روی امانوئل رینگلبلوم، مورخ یهودی که دبه های شیر پر از شهادت نامه را در گتوی یهودیان ورشو دفن می کرد و نوازنده ویولن سلی به نام امانوئل فویرمان که از پدیده های دنیای موسیقی قرن بیستم بود و همین طور نویسنده نابغه یهود، ایزاک امانوئیلویچ بابل و عمویش خائیم که لوده بود، دلقکی واقعی که همه را از خنده روده بر می کرد و نازی ها کشتندش. اما برادرم حاضر نشد به این اسم جواب بدهد. وقتی مردم اسمش را می پرسیدند، یک چیزی از خودش درمی آورد.

– بچه که بودم مادر و خاله هایم می گفتند در عوض بزرگ که بشوم خوش قیافه خواهم شد. آن موقع برایم روشن بود که قیافه ندارم، اما باور داشتم میزانی از زیبایی بالاخره به سراغم خواهد آمد. نمی دانم چه انتظاری داشتم؛ که گوش هایم که با آن زاویه­ شرم آور بیرون زده بودند عقب نشینی کنند، یا که سرم به نحوی رشد کند تا با آنها جور شود؟ که موهایم، که جنسشان بی شباهت به برس توالت شور نبود، به مرور زمان گره باز کنند و براق شوند؟ که صورتم که -با پلک هایی به سنگینی پلک قورباغه و لب های نازک – نوید چندانی نمی داد، شاید به نحوی تبدیل به چیز قابل تحملی بشود؟ سال ها صبح ها که از خواب بیار می شدم با امید به سمت آینه می رفتم.

 

جملات برگزیده کتاب تاریخ عشق :

– عجیب است که ذهن اگر از قلب فرمان ببرد چه کارها می تواند بکند.

– زمانی می رسد که آدم به وجد می آید چون می فهمد که چه چیز های کمی باید همان طور بمانند تا بتوان به تلاش برای آن چه؛ به خاطر قصور زبان، آن را انسان بودن می نامند، ادامه داد.

– زنده بودن انواع زیادی دارد، اما مرده بودن فقط یک نوع است.

– گاهی فراموش می کنم که برنامه زمان بندی دنیا مثل برنامه من نیست. که همه چیز در حال مردن نیست، واگر هم هست دوباره زنده خواهد شد، با کمی آفتاب و آن امید همیشگی.

– سعی کردن و موفق نشدن بهتر از سعی نکردن است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.