سلطان؛ آخرین مرد مقاوم

سلطان شاید جزء بهترین فیلم‌های کیمیایی نباشد اما درون خودش حس و حالی دارد که تماشایش را بدل به تجربه‌ای فراموش نشدنی می‌کند. سلطان شاید آخرین مردِ مقاومِ واقعی سینمای کیمیایی باشد. همان‌هایی که دلاور بودند و معتقد و پُراُمید. مردهایی که بیشتر از هر چیز شبیه وسترنرها بودند. سلطان آخرین تلاش تا حدودی به بارنشسته کیمیایی برای ترسیم دُرست این شمایل است.

افول سلطان های کیمیایی

بعد از «سلطان» قهرمان‌های فیلم‌های کیمیایی همگی سردرگم بودند. تکلیف‌شان با خودشان معلوم نبود. زیادی پادرهوا بودند. روشنفکران جوانی بودند که فقط لاف می‌زدند. به چهره و رفتارشان نمی‌آمد چاقوی دسته سفید کار زنجون دست بگیرند و به میانه میدان بیایند. سلطان آخرین قهرمان واقعی سینمای کیمیایی بود. مردی که وقتی نارنجک را از زیر لباسش در می‌آورد و ضامنش را برای رفیق خائن می‌کشید می‌توانستی با شعف او را روی موتور تماشا کنی و از عصیان و بی‌تابی‌اش لذت ببری. لذتی که بعدها جای خودش را به حسرت داد.

سلطان قهرمانی است که تکلیفش با خودش روشن است. از همان نماهای اول که دارد وسط سالن فرودگاه با ناصر بُلبل معرکه می‌گیرد معلوم است جایش در این دنیا نیست. مشخص است که دوست دارد هرچه زودتر کَلَکش دُرست و حسابی کنده شود. به خاطر همین است که سکانس بعدی حضور «سلطان» بهترین سکانس فیلم است. آن نمای دلگیر از سلطان و ناصر بُلبل روی موتور که نشسته‌اند روی مَرکب‌شان و در غروب دل‌گیر تهران می‌رانند. صورت فریبرز عرب نیا که غمی عجیب دارد و از شوخی با ناصر بُلبل می‌رسد به حسرت نبود عشق. عشقی که نیست تا جای ناصر بُلبل درون ساید کار بغل دست سلطان بنشیند.


سلطان؛ یک وسترن فارسی

این سکانس شبیه‌ترین سکانس سلطان به فیلم‌های وسترن است. وسترنر تنها نشسته بر مرکب. بعد که مریم می‌آید و عشق را با خودش می‌آورد سلطان جور دیگری می‌شود. اما هم ما می‌دانیم و هم خود سلطان که وقت زیادی ندارد. سلطان مردی نیست که عاشق شود و زندگی تشکیل دهد. او همه عمرش را گذاشته تا انتقام رفیقش را بگیرد. انتقام رفیق را بگیرد تا شاید داغ تنهایی و بی‌کسی و بی‌رفیقی که دلش را سوزانده آرام بگیرد. پس در آن سکانس معرکه آتش بازی از مریم دل می‌کند و سراغ نارنجک می‌رود. ضامنش را می‌کشد و سر در پی خائن می‌گذارد تا هر دو با هم بمیرند.

مرگ تنها راه چاره برای رسیدن به آرامش است. آرامشی که بعد از مرگ رفیق از سلطان دریغ شده و او را بی‌تاب کرده. سلطان انقدر کامل و جذاب است که سکانس‌هایی که او در آن‌ها حضور ندارد بدل شوند به یک مشت تصاویر متحرک شعاری بدون خلاقیت که تماشای آن‌ها صبر ایوب می‌خواهد. اما هرجا، هر لحظه و هر پلانی که شخصبت "سلطان" در فیلم حضور دارد، فیلم جان می‌گیرد. سلطان نبض تپنده فیلم است. مهم‌ترین(و شاید تنها دلیلی) که باعث می‌شود آن سکانس‌های مزاحمِ شعاری را تحمل کنیم. تحمل کنیم تا سلطان دوباره برگردد و بازی آن دلال‌ها را به سخره بگیرد و با شمایل کم نظیر و مردانه‌اش چشم‌های ما را از تماشای یک مرد واقعی سیراب کند.


سلطان؛ فیلمی نه چندان قوی ولی جذاب

سلطان فیلم کاملی نیست. بی‌حوصلگی کیمیایی در نوشتن یک داستان منسجم و به تصویر کشیدن آن داستان در سلطان هم مشهود است. اما اینجا برخلاف فیلم‌های بعدی کیمیایی(و چندتایی از فیلم‌های قبلی‌اش) یک قهرمان واقعی داریم که بار تمام کمبودهای فیلم را به دوش می‌کشد و اجازه نمی‌دهد سلطان به سرنوشت اکثر فیلم‌های بعد از انقلاب کیمیایی دچار شود. سلطان اما در کنار لذت تماشای یک فیلم متفاوت تماشاگر را دچار حسرت هم می‌کند. حسرت استعدادی که پای فیلم‌های بد و در بهترین حالت ابتر تلف شد. کیمیایی هر جا که حوصله داشته و توانسته روی داستان و تم مرکزی آثارش تمرکز کند پرده را به آتش کشیده و فیلم‌هایی ساخته که در تاریخ سینمای ایران جاودانه‌اند. قیصر، گوزن‌ها، داش‌آکل، رضاموتوری، دندان مار و سرب فیلم‌هایی هستند که کیمیایی را در بهترین شرایط خود در اختیار دارند و به همین خاطر فیلم‌هایی هستند کم نقص و جذاب که تماشای آن‌ها تجربه‌ای فراموش نشدنی را برای مخاطب رقم می‌زند. اما در سایر فیلم‌ها نبوغ کیمیایی خرج برخی از قسمت‌های فیلم شده و کیمیایی باقی قسمت‌های فیلمش را سرسری ساخته و فقط برای چند تکه مشخص وقت گذاشته. به خاطر همین بی‌حوصلگی است که کیمیایی فیلم به فیلم سقوط کرد و تماشای فیلم‌هایش هر بار سخت‌تر از دفعه قبل شد. اما سلطان با این‌که به اندازه بهترین فیلم‌های کیمیایی خوب نیست اما بر خلاف بدترین فیلم‌هایش(که کم هم نیستند) انرژی درونی عجیبی دارد که باعث می‌شود تماشایشان هم‌چنان جذاب باشد. انرژی که از شخصیت سلطان می‌آید.


سلطان؛ جلوه ای از جسارت کیمیایی

از آن بی‌تابی و تنهایی کم‌نظیر سلطان. از شمایل مردی که تنها است و جایش در این دنیا بی‌رحم نیست. دنیایی که تغییر ماهیت داده و سلطان تابِ تحمل این تغییر را ندارد. مثل دوک در چه کسی به لیبرتی والانس شلیک کرد؟ سلطان هم می‌داند جایی در دنیای جدید برای او وجود ندارد. می‌داند سرانجام این مسیر نه عشق مریم که مرگی خوآگاهانه است.

فیلم‌های بد کیمیایی نه انسجام قیصر و گوزن‌ها را داشتند نه انرژی درونی سلطان را. این فیلم اما آن انرژی درونی و حس و حال ویژه فیلم‌های کیمیایی را دارد. به همین خاطر است که بعد از گذشت بیست و دو سال هم‌چنان جذاب و دوست داشتنی است. کیمیایی در «سلطان» نترسیده و در سکانس‌هایی که سلطان حضور دارد ضامن را کشیده و نتیجه این نترسی و کشیدن ضامن تعدادی از گرم‌ترین سکانس‌های سینمای بعد از انقلاب است که از شدت گرما قلب تماشاگر را به آتش می‌کشد.


سلطان؛ آخرین مرد مقاوم کیمیایی

بعد از سلطان قهرمان‌های کیمیایی عوض شدند. روشنفکر شدند و حراف. به جای عمل درست بیشتر حرف زدند. انقدر آشفته گویی کردند که فیلم‌های آخر کیمیایی را بدل کردند به هذیان. هذیان و هپروتی که معلوم نبود سر و تهش کجاست. سلطان را می‌توان آخرین برگ برنده کیمیایی دانست. آخرین یادگاری مردی که زمانی بلد بود قهرمان‌های بزرگ خلق کند و سلطان آخرین آن قهرمان‌ها است. سلطان آخرین مردِ مقاومِ سینمای کیمیایی است. آخرین مردی که می‌توان تماشایش کرد و از سوز درون و شمایل مردانه‌اش لذت برد. بعد از سلطان هر چه هست حسرت است و دریغ. حسرت و دریغ برای استعدادی که تلف شد و نتوانست تعداد بیشتری از این مردان جذاب خلق کند.


مازیار وکیلی | فوژان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.